محمد أبو زهرة ( مترجم : حسين صابرى )

23

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى )

صلحى برقرار شود . مشركان كه با شنيدن اين سخن ، مشتاق آن شده بودند كه بنى هاشم محمد ( ص ) را در اختيار آنان قرار دهد با شادى و اميد نسبت به آن عهدنامه آن را آوردند و در حالى كه هيچ ترديد نداشتند كه به زودى محمّد ( ص ) در اختيار آنان قرار خواهد گرفت آن را در ميان جمع خود نهادند و يكى از آنان گفت : « وقت آن رسيده است كه خواستهء ما را بپذيريد و به توافقى بازگرديد كه ديگربار همهء خانواده‌ها را در كنار هم قرار مىدهد ، چه ، تنها يك نفر رابطهء ميان ما و شما را گسسته و شما او را مايهء خطر و هلاكت قوم خود قرار داده‌ايد » . اما [ با تعجّب ] ابو طالب در پاسخ آنان اظهار داشت : « من به سراغ شما آمده‌ام تا خبرى را در اختيارتان قرار دهم كه مايهء عبرت و تأمّل و تفكّر است . » پسر برادرم به من دروغ نگفته و چنين خبر داده است كه خداوند هرچه نامى از او در اين نامه بوده محو ساخته و از ميان برده و مكر و حيلهء شما و آن مسأله‌اى را كه با ما داريد و عليه ما و در راه ستم بر ما با يكديگر همدست شده‌ايد واگذشته است . پس [ بررسى كنيد و ] اگر آنچه مىبينيد همان‌گونه باشد كه پسر برادرم گفته است ، از خواب بيدار شويد كه ما هرگز او را تسليم شما نخواهيم كرد مگر آن كه تا آخرين فرد ما بميرد ، اما اگر آنچه او گفته باطل و دروغ باشد ، ما او را به شما واخواهيم گذاشت و اگر خواسته باشيد او را خواهيد كشت و اگر خواسته باشيد زنده نگاه خواهيد داشت » . مشركان در پاسخ ابو طالب گفتند : ما نيز آنچه را تو مىگويى پذيرفته‌ايم . گويا آنان از آنجا كه از ناحيهء عهدنامهء خود اطمينان خاطر داشتند چنين فكر مىكردند كه نتيجه آن خواهد شد كه ابو طالب محمّد ( ص ) را تسليم آنان كند . امّا چون نامه را باز كردند ، آن را همان‌گونه يافتند كه رسول صادق و امين فرموده بود ، هر چند اين بار نيز با آمدن آيات روشن حق بدان اعتراف نكردند ، بلكه همچنان بر كفر و دشمنى خويش افزودند و سخن كفر بر زبان آوردند و گفتند : « اين چيزى جز